بزمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزمة. [ ب َ م َ ] (ع اِ) یک بار خوردن . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). خوردن یک بار در شبانروزی . (از مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). ◄ وزن سی درم . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
بزمه . [ ب َ م َ / م ِ ] (اِ) گوشه و طرفی از بزمگاه . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). طرفی و گوشه ای باشد از بزم و مصغر اوست . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). بمعنی بزم، و سیف اﷲ نوشته که ها برای تصغیر است، و در سراج اللغات نوشته گوشه ای از بزم . در اینصورت «هاء» برای نسبت است . (غیاث اللغات ). گوشه ٔ بزمگاه است . (فرهنگ شعوری ) : در آن بزمه ٔ خسروانی خرام درافکن می خسروانی بجام . نظامی . رومی و زنگیش چو صبح دورنگ رزمه ٔ روم داد و بزمه ٔ زنگ . نظامی . حجله و بزمه ٔ بزرکاری حجله عودی و بزمه گلناری . نظامی . ارم نقشی از بزمه ٔ بزم اوست قیامت نموداری از رزم اوست . (همای و همایون خواجوی کرمانی، از شرفنامه و آنندراج ).