بزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ زَ) (ص مر.)<BR>۱- دلاور، شجاع.<BR>۲- (فع.) دوم شخص مفرد امر حاضر از «زدن».<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ زَ) (ص مر.) ۱- دلاور، شجاع. ۲- (فع.) دوم شخص مفرد امر حاضر از «زدن».
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزن . [ ب ِ زَ ] (ص مرکب ) (از: ب + زن ) نیکوزننده . چابک و پردل و توانا و چیره بر زدن . دلاور شجاع . (ناظم الاطباء). که سخت و بسیار تواند زدن . (یادداشت بخط دهخدا). ♦ بزن بهادر ؛ بسیار شجاع . مردانه . (ناظم الاطباء). شجاع . قولچماق . زورمند. (یادداشت بخط دهخدا).
بزن . [ ب ِ زَ ] (فعل امر) امر به زدن باشد.(برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : اشتقاقش ز چیست دانی زن یعنی آن قحبه را به تیر بزن . سنائی (از آنندراج ).
بزن . [ ب َ زَ ] (اِ) ماله ٔ برزیگران را گویند و آن چوبی یا تخته ایست که زمین شیارکرده را بدان هموار کنند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ماله ٔ برزگری و آهن قلبه . (ناظم الاطباء). مَیکَعة. (منتهی الارب ). بمعنی برن است یعنی تخته ای که با آن زراعت هموار کنند. (شعوری ).
مترادف و متضاد واژهدان
بهادر، جنگاور، دلاور، دلیر، شجاع، یکهبزن (متضاد: بخور) جنگی، دعوایی، کتککار (متضاد: کتکخور) پرزور، زورمند، قوی، نیرومند (متضاد: ضعیف، ناتوان)