بزنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ زَ) (اِ.) کلید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ زَ) (اِ.) کلید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزنگ .[ ب ُ زُ ] (اِخ ) ولایتی است که قطب جنوبی آنجا نموده می شود. (شرفنامه ٔ منیری ). اما جای دیگر دیده نشد.
بزنگ . [ ب َ زَ ] (اِ) غلق در خانه . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). دربند و قفل . (ناظم الاطباء). ◄ کلیدکه بعربی مفتاح خوانند. (برهان ). بمعنی کلید است و مصحف شده . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). کلید. (ناظم الاطباء). بژنگ . (برهان ). ◄ ذخیره . (شرفنامه ٔ منیری ). اما به این معنی جای دیگر دیده نشد.