بزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ زَ یا زِ) (اِ.)<BR>۱- زمین پشته پشته و ناهموار.<BR>۲- میوة خوشبوی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ زَ یا زِ) (اِ.) ۱- زمین پشته پشته و ناهموار. ۲- میوه خوشبوی.
(بِ زِ) [ په. ] (اِ.) ۱- گناه و خطا. ۲- جرم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزه . [ ب ُ زَ / زِ ] (اِ) زمین پشته . (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان ): الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سد بکوه اندر شَخ ّ است و بزه بر شخ و راود. عسجدی . ◄ میوه ایست گرد و خوشبو که مزه ٔ خوب دارد. (شرفنامه ٔ منیری ). نوعی از میوه ٔ خوشبوی . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ جدی . بزغاله . بزیچه . (یادداشت بخط دهخدا) : اما گوشت بزه، آن خون که از وی خیزد نیک بود، از قبل آنکه اندر مزاج وی حرارت و رطوبت کمتراست که اندر گوشت بره . (الابنیه عن حقایق الادویه از یادداشت دهخدا). ◄ (اِخ ) برج بزه ؛ برج جدی . (یادداشت بخط دهخدا) : چو خورشید آید ببرج بزه جهان را ز بیرون نماند مزه . ابوشکور. ◄ (پسوند) این کلمه مزید مؤخر آید چنانکه در کلمات توبزه، تربزه (هندوانه )، خربزه (بطّیخ )، کمبزه .
بزه . [ ب َ زَ / زِ ] (اِ)گناه و خطا باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ شعوری ). گناه . خطا. تقصیر. (ناظم الاطباء). در پهلوی بَچَک و در پازند بَژَه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). اثم . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). حابه . گناه . وزر. حوب . حوبه . جناح . جرم . عصیان . ذنب . مأثم . معصیت . ناشایست . حنث . جریره . سیئة. اصر. نافرمانی . (یادداشت بخط دهخدا) : کس برنداشته ست بدستی دو خربزه ای خون دوستانْت بگردن مکن بزه . (منسوب به رودکی ). چو فرزند باشد بیابد مزه زبهر مزه دور گردد بزه . فردوسی . ورا از تن خویش باشد بزه بزه کی گزیند کسی بی مزه ؟ فردوسی . ز کار بزه چند یابی مزه بیفکن مزه دور باش از بزه . فردوسی . عجم را شرف بر عرب نهادم هرچند دانستم که اندر آن بزه ٔ بزرگست . (تاریخ بیهقی ص ١٧٢). اگرچه دلم بود از آن بامزه همی کاشتم تخم وِزْر و بزه . شمسی (یوسف و زلیخا). چنین گفت کای یاوه کاران دزد شما را بزه خوشتر آید ز مزد. شمسی (یوسف و زلیخا). چون بزه خواهی کرد باری بزه بی مزه نباشد. (از قابوسنامه ). هرکه مر نفس را بآتش عقل از وبال و بزه بپالاید. ناصرخسرو. سبک بسوی درطاعت خدای گریز اگرچه از بزه بر تو گران شده ست ثقَل . ناصرخسرو. در مزرعه ٔ معصیت و شرّ چو ابلیس تخم بزه و بار بد و برگ وبالی . ناصرخسرو. تو خفته و پشتت ز بزه گشته گرانبار با بار گران خفتن از اخلاق حمار است . ناصرخسرو. اثمهما اکبر من نفعهما ... ولیکن بزه ٔ او از نفع بیشتر است . (نوروزنامه ). یک گره را خانها پر غیبت و وِزْر و بزه یک گره را کنجها پر طاعت و اعمال ماند. سنائی (از انجمن آرا). در آن میانه نام ائمه سنت است که برخوانند وگر نخوانند بزه نباشد و نقصانی نکند. (کتاب النقض ص ٤٦٨). چون دسته شد خمیده و گنبد فرودرید کم شد مزه بزه نتوان کرد زین فزون . سوزنی . از پی احسنت و زه نفکند خود را در بزه وزبرای کیک را ننهاد آتش در گلیم . سوزنی . هر ضیافتی که اطعمه ٔ آن کوتاه مزه بود آن ضیافت سراسر وبال و بزه بود. (سندبادنامه ص ١٦٨). از بزه کردنش عجب ماندند بزه گر زین جنایتش خواندند. نظامی . خلق خود را پاک دار از هر مزه تا نیفتی در وبال و در بزه . عطار (از شعوری ). چون ببیند نان و سیب و خربزه در مصاف آید مزه وْ خوف و بزه . مولوی . چون به این نیت خراشم بزّه نیست گر بزخم این روی را پوشیدنیست . مولوی . جمع گردد بر وی آن جمله بزه کو سری بوده ست و ایشان دُمْغَزه . مولوی . این عقوبت مرا در یک نفس بسر آید و بزه ٔ جاوید بر تو بماند. (گلستان ). و بزه ٔ آن بر من ننوشتند و شما را زیانی نرسید. (گلستان ). گفت ای دوستان مرا در این که کردم قصدی نبود بزه بر من متوجه نمی شود. (گلستان ). ♦ بزه کار ؛ گناه کار. (یادداشت بخط دهخدا). ♦ بزه کاری ؛ گناهکاری .(یادداشت بخط دهخدا). ◄ ظلم . جور. ستم . (ناظم الاطباء). جور. حیف . ◄ (ص ) مردم نامراد و مسکین . (برهان ). محروم . بی بهره . مسکین . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
اثم، خطا، خطیئه، ذنب، گناه، معصیت (متضاد: ثواب) تقصیر، جرم، جنایت حیف، جور، ستم
فرهنگ طیفی واژهدان
جرم، تقصیر، گناه، لغزش، فسق، فسقوفجور، خلافکاری، جنایت، خلاف، قانونشکنی فول، خطا فقدان وظیفه، ناحق، عمل بیرحمانه پرونده کیفری (جزائی)