بزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ زَ) (اِ.) زینت و آرایش، توالت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ زَ) (اِ.) زینت و آرایش، توالت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزک . [ ب ُ زَ ] (اِ) پرنده ایست سیاه رنگ و منقار درازی دارد و بیشتر بر کنارهای آب و گاهی بر سر درخت هم نشیند و آواز بلند کند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). آنرا برزه نیزخوانند. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : هر شام گرد قلعه ٔ او دوله ٔ شغال هر صبح گرد خندق او نعره ٔ بزک . فلکی (از آنندراج ). ◄ شاگرد مطبخی . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). ◄ مقابل نهر. در اصطلاح زراعت، حق آبه از شعبه ای از نهر که آن نهر منشعب از رود است . (یادداشت بخط دهخدا). ◄ (اِمصغر) مصغر بز. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). بزچه . بزغاله . بزیچه : بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد. ◄ (اِخ ) جدی . (التفهیم ).
بزک . [ب َ زَ ] (اِ) (شاید از کلمه ٔ ترکی و از مصدر بزمق باشد) و شاید تبزیج عربی بمعنی آراستن از این کلمه ٔ فارسی معرب است . (یادداشت بخط دهخدا). آرایش که زن روی خویش را کند از سفیداب و سرخاب و وسمه و زنگک و خال و سرمه و جز آن . چاسان فاسان . تزین . تحفل . توالت .
مترادف و متضاد واژهدان
آرایش، پیرایه، توالت، خودآرایی، زینت، سرخاب آبوتاب