بستام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بستام . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد در ٢٨ هزارگزی خاور مهاباد و ١٣ هزارگزی باختر شوسه ٔ بوکان به میاندوآب واقع است منطقه ای است کوهستانی، معتدل با ٨٢ تن سکنه .آبش از چشمه و محصولش، غلات، توتون، حبوب و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی مردمش جاجیم بافی است . و در دو محل بفاصله ٔ یک هزارگزی بنام بستام بالا و پایین مشهور است . سکنه بستام بالا ٢٦ تن می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤). و رجوع به بسطام شود.
بستام . [ ب ُ ] (اِ) نام درخت افرا در طوالش . رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ١ ص ٢٠٦ شود.
بستام .[ ب ِ ] (اِ) جوهری باشد سرخ رنگ و به عربی مرجان خوانند. (برهان ). مرجان . (ناظم الاطباء) (شعوری ج ١ ورق ٢٠٦). بسد. (جهانگیری ). صاحب انجمن آرا آرد: در برهان گوید جوهریست سرخ رنگ که به عربی مرجان گویند و این لغت را از جهانگیری نقل کرده و صاحب جهانگیری نوشته بستام باول مکسور به ثانی زده بمعنی بسد باشد و آن را بتازی مرجان خوانند. امیرخسرو فرموده : جهان که نزد خردمند دفتر ضحک است به نیم خنده نیرزد از آن لب بستام . معلوم میشود که جهانگیری سهو کرده، اصل لغت عربی و مشدد بوده یعنی بسیار تبسم کننده و جهانگیری تشدید سین را گمان دو نقطه و تا پنداشته و بدین قیاس بسام را مرجان معنی کرده و بر آیندگان مشتبه وبمعنی مرجان آورده اند چنانکه میرزا مهدی خان استرآبادی منشی نادرشاه از روی لغت فرهنگ معنی غلط یافته و در کتاب موسوم بدره ٔ نادره گفته است : اسپ سواری شاه را به ستام بستام آراسته بیاوردند و این خطا او را از اشتباه صاحب جهانگیری و اقتفا کردن بدو دست داده است اما رشیدی باین معنی ملتفت شده و پیروی جهانگیری نکرده . (انجمن آرا). و رجوع به آنندراج، که عیناً استنباط مؤلف انجمن آرا را رونوشت کرده است، و رشیدی شود : می صافی درون ساغر زر ببوی ضیمران و رنگ بستام . قاآنی (ازفرهنگ ضیاء). و هیون هامون نورد همایونی را به ستام بستام آمود ملجم کرد... (دره ٔ نادره چ شهیدی ص ١٨٦). و رجوع به توضیح ص ١٠٤٩ همین کتاب شود.