بسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ تِ) (ص مف.)<BR>۱- اسیر، دربند، مقید.<BR>۲- منجمد شده.<BR>۳- مجبور شده.<BR>۴- مسدود، مقفل.<BR>۵- سد شده، جلوگیری شده.<BR>۶- فراز شده، مق. گشوده، باز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ تِ) (ص مف.) ۱- اسیر، دربند، مقید. ۲- منجمد شده. ۳- مجبور شده. ۴- مسدود، مقفل. ۵- سد شده، جلوگیری شده. ۶- فراز شده، مق. گشوده، باز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسته . [ ب ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) پشته . کوه : چون لشکر سلطان [ جلال الدین ] در پس لشکر مغول صفی دیگر دیدند پنداشتند مددی رسیده است خایف گشتند و مشورت کردند که بهزیمت روند، کوها و بسته و تیرهی را پناه سازند... (جهانگشای جوینی چ ١٣٣٤ هَ . ق . لیدن ج ٢ ص ١٣٧، ١٣٨).
بسته . [ ب ِ ت ُ ه ْ ] (ص مرکب ) مخفف بستوه است که بتنگ آمده و ملول باشد. (برهان ). بمعنی ستوه است و ستهیدن مصدر آنست و بمعنی ستیزه کردن هم آمده و در منع از ستیزه بفتح میم و کسر تا درست است چنانکه مولوی گفته : «مَستِه ْ صنما چندین می ده بطرب با من ». (انجمن آرا) (آنندراج ). ستوه . (رشیدی ). و رجوع به فرهنگ لغات شاهنامه ٔ شفق و سته، بستوه و ستوه شود.
بسته . [ ب ُ ت َ ] (اِ) فندق را گویند و آن مغزی باشد که خورند. (برهان ). فستق . (صحاح الفرس ).
مترادف و متضاد واژهدان
قفل، مقفل (متضاد: باز) محدود، محصور، مسدود (متضاد: آزاد، باز، نامحدود) دلمه، لخته، منعقد منجمد، یخزده گرفته مقید جعبه، محموله، ملفوفه بند، عدل بستگی، تابع، منوط، وابسته افسونشده عنین (متضاد: باز) تعطیل (متضاد: باز)
فرهنگ طیفی واژهدان
گرفته، مسدود، خفه، چفت، سدشده، جلوگیریشده ناگشاده منحل، تعطیلشده، برکنار بلوکه، مسدودشده و غیرقابل برداشت سرپوشیده