بسته زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسته زبان . [ ب َ ت َ / ت ِ زَ ] (ص مرکب ) آنکه بر سخن گفتن قادر نباشد. (آنندراج ). عَقِد؛ زبان بسته . (منتهی الارب ). عاری از گویایی . دم فروبسته . لال : شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید گرد از هزار بلبل گویا برآورم . خاقانی . در فرقت تو بسته زبان می مانم تا باز نبینمت زبان نگشایم . خاقانی . طلب کرد مرد زبان بسته را. نظامی . چو مرد زبان بسته نالید زار. نظامی . تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان . سعدی (بوستان ). ◄ هنوز زبان نگشوده . بسخن نیامده : نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد بجوفت ز ناف . سعدی (بوستان ). زبان شکوه ٔ من چشم خون فشان من است چو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است . صائب (از آنندراج ). ◄ بی زبان . صفت جانوران : به مرغ زبان بسته آواز ده که پرواز پارینه را ساز ده . نظامی . احلت لکم بهیمةالانعام . (قرآن ٥ / ١)؛ حلال کرده آمد شما را چهارپایان بسته زبان . (کشف الاسرار ج ٣ ص ١).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی