بسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسته . [ ب ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) پشته . کوه : چون لشکر سلطان [ جلال الدین ] در پس لشکر مغول صفی دیگر دیدند پنداشتند مددی رسیده است خایف گشتند و مشورت کردند که بهزیمت روند، کوها و بسته و تیرهی را پناه سازند... (جهانگشای جوینی چ ١٣٣٤ هَ . ق . لیدن ج ٢ ص ١٣٧، ١٣٨).
بسته . [ ب ِ ت ُ ه ْ ] (ص مرکب ) مخفف بستوه است که بتنگ آمده و ملول باشد. (برهان ). بمعنی ستوه است و ستهیدن مصدر آنست و بمعنی ستیزه کردن هم آمده و در منع از ستیزه بفتح میم و کسر تا درست است چنانکه مولوی گفته : «مَستِه ْ صنما چندین می ده بطرب با من ». (انجمن آرا) (آنندراج ). ستوه . (رشیدی ). و رجوع به فرهنگ لغات شاهنامه ٔ شفق و سته، بستوه و ستوه شود.
بسته . [ ب ُ ت َ ] (اِ) فندق را گویند و آن مغزی باشد که خورند. (برهان ). فستق . (صحاح الفرس ).