بسوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسوده . [ ب َ / ب ِ دَ / دِ ] (ن مف ) بسفته .سفته . بمعنی دست زده و مالیده و لمس و لامسه باشد. (برهان ). دست زده شده . (شرفنامه ٔ منیری ) (مؤید الفضلاء). بدست زده باشد. (لغت فرس اسدی ). بدست زده و مالیده باشد. (اوبهی ) (معیار جمالی ). دست زده و دست ساییده . (فرهنگ خطی ). لمس کرده شده و ساییده و دست نهاده شده . (ناظم الاطباء). بمعنی دست زده و لمس کرده و مالیده باشد. (سروری ). لمس و لامسه . (مؤید الفضلاء). بمعنی دست زده و لمس کرده و مالیده و آن را بسفته و سفته نیز گویند و سوده و سفته تبدیل یکدیگرند و بمعنی ساییده نیز آمده است . (انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به شعوری ج ١ورق ١٩٥ و ٢٢١ شود. ◄ سوراخ کرده . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (اوبهی ) (سروری ) (فرهنگ نظام ) (از مؤید الفضلاء). ♦ نابسوده ؛ دست نزده، لمس نکرده : نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده بتارک اندر تاخت . رودکی . چشمم به وی افتاد برنهادم دل بر گهر سرخ نابسوده . خسروانی (از لغت فرس ).