بسیجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسیجیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) بسیچیدن . پسیچیدن . کارها را آراسته و مهیاو آماده کردن . (برهان ). کارسازی کردن و استعداد نمودن . (برهان : بسیجد) (از ناظم الاطباء). ساختن کاری باشد. (لغت فرس اسدی ) (از آنندراج ). بسغدن . (صحاح الفرس ). تهیه و کارسازی کردن . (فرهنگ نظام ). آراستن . (مؤید الفضلاء). تدارک کردن . حاضر کردن . آمادن . خود را حاضر نمودن . بیاسغدن . آسغدن . از پیش حاضر کردن . تهیه دیدن . و رجوع به بسیچیدن و بسیجیدن شود : بدان ای جهاندار، کاسفندیار بسیچید همی رزم را روی کار. دقیقی . کنونست هنگام کین خواستن بباید بسیچید و آراستن . دقیقی . که خسرو بسیچیدش آراستن همی رفت خواهد به کین خواستن . دقیقی . کنون رزم گردان بسیچد همی سر از رای تدبیر پیچد همی . دقیقی (از سروری ). ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ همه دانش و داد دادن بسیچ . فردوسی . میاسا ز رفتن شب و روز هیچ به هر منزلی اسب دیگر بسیچ . فردوسی . بباید بسیچید ما را بجنگ شتاب آوریدن بجای درنگ . فردوسی . بفرمود پس دادگر شهریار بسیجیدن آیین آن روزگار. فردوسی . تیز شد عشق و در دلش پیچید جز غریو و غرنگ نبسیجید. عنصری . بباید بسیچید این کار را پذیره شدن رزم و پیکار را. لبیبی (از سروری و فرهنگ نظام ). امیر ماتم داشتن بسیجید. (تاریخ بیهقی ). باغ خرمک را جامه افکندند و نزل ساختند و استقبال را بسیجیدند.(تاریخ بیهقی ). کنون بودنی بود مندیش هیچ امید بهی دار و رامش بسیج . اسدی (گرشاسب نامه ). به زنهاریان رنج منمای هیچ بهرکار در داد و خوبی بسیچ . اسدی (گرشاسب نامه ). برآشفت و گفتش تو لشکر بسیچ ز پیکار گرشاسب مندیش هیچ . اسدی (گرشاسب نامه ). ببسیج مر آن معدن بقارا کاین جای فنا را بسی وفا نیست . ناصرخسرو. جنگ را می بسیجد [ شتر به ] . (کلیله و دمنه ). مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افکند بپسیچ . سنایی . بسیچید بر خدمت شهریار بسی چربی آوردبا او بکار. نظامی . اگر هوشمندی ره حق بسیچ ز تعلیم و تنبیه کردن مپیچ . نزاری قهستانی (دستورنامه ص ٧٣). ◄ قصد و آهنگ و اراده نمودن . (از برهان ) (ناظم الاطباء). قصد و اراده و آهنگ کردن . (آنندراج ). آهنگ و قصد. (شرفنامه ٔمنیری ). قصد نمودن . (فرهنگ نظام ). قصد و آهنگ کردن .(مؤید الفضلاء). اراده کردن . (غیاث ). ساز کاری کردن . (سروری ). ◄ ساز سفر نمودن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ساز راه و سفر تدارک دیدن . مجهز شدن برای سفر : ابر شاه کرد آفرین و برفت [ رستم ] ره سیستان را بسیچید تفت . فردوسی . وزان پس بسیچید بیژن براه کمربست و بنهاد برسر کلاه . فردوسی . به نیروی یزدان سر ماه را بسیجیم یکسر همه راه را. فردوسی . ♦ بسیجیدن ساز ره یا راه، بسیجیدن زاد، بسیجیدن رفتن ؛ برای سفر مهیا شدن . ساز سفر فراهم کردن . اعداد : گفت خیز اکنون و ساز ره بسیچ رفت بایدت ای پسر مَمْغَز تو هیچ . رودکی . چون بره باشم، باشم به غم خانه و شهر چون به شهر آیم باشم به بسیجیدن راه . فرخی . تو درگاه شاهان ندیدستی ایچ شنو پند، پس کار رفتن بسیچ . اسدی (گرشاسب نامه ). سپهبد چو پندش سراسر شنود برفت او و ره را بسیجید زود. اسدی . ببسیج هلا زاد و کم نباید از یک تنه گربیشتر نباشد. ناصرخسرو. به هرجا که رفتن بسیچیده ام سر از داور و داد نپیچیده ام . نظامی . یاری که نه راه خود بسیجد از پیچش کار خور بپیچد. نظامی . ◄ به مجاز، تدبیر کردن . (ناظم الاطباء). اندیشیدن . اراده کردن . (غیاث ) : تو بی رنج را رنج منمای هیچ همه مردی و داد دادن بسیچ . فردوسی . نمانده است بااو مرا تاب هیچ برو رای زن آشتی را بسیچ . فردوسی . بگفت ستاره شمر مگرو ایچ خرد گیر و کار سیاوش بسیچ . فردوسی . من دل بتوسپردم تا شغل من بسیجی زان دل بتو سپردم تا شغل من گزاری . منوچهری . نوشتکین ولوالجی اگر بد کرد خود بسیجید آن راه بدرا، و دید آنچه کرد. (تاریخ بیهقی ). عدیل تو شمس حسامست و چون وی تو نیکو پسندی تو نیکو بسیچی . سوزنی . و بر مبادرت و دریافتن مصلحت ایشانرا بسیجیدن واجب داشت . (جهانگشای جوینی ). ◄ سامان کردن . (برهان ) (آنندراج ). سامان دادن . ◄ پوشیدن ساز جنگ . ◄ انجام دادن . (ناظم الاطباء).