بشخوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشخوده . [ ب ِ / ب َ دَ / دِ ] (ن مف ) بناخن کنده شده و خراشیده باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا: بشخاییدن ) (از مؤید الفضلاء). خراشیده و خراشیده شده به ناخن . (ناظم الاطباء). به ناخن کندیده . (شرفنامه ٔ منیری ). به ناخن کنده باشد. (سروری ) : کرد بشخوده رخ خود آن نگار گشت گلزارش بشکل لاله زار. بهرامی (از سروری ). ز پشت اسب جدا گشت شاه رخ بر خاک پیاده مانده سرش پای پیل بشخوده . سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به شخوده شود. ◄ پهن گشته . (برهان ) (از آنندراج ). فراخ شده و پهن گشته . (ناظم الاطباء). پخش و پهن کرده . (اوبهی ) (معیار جمالی ). ◄ پایمال گردیده . (برهان ) (ناظم الاطباء). پایمال کرده . (شرفنامه ٔ منیری ) (مؤید الفضلاء). پایمال گردیده . (از آنندراج ).