بشدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشدن . [ ب ِ ش ُ دَ ] (مص ) شدن . ◄ رفتن : بشد تازیان تا به توران سپاه ز گردش بشد تیره خورشید و ماه . فردوسی . بشد قارن و موبد مرزبان سپاهی ز گردان گندآوران . فردوسی . بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش . فردوسی . بارگی خواست شاد بهر شکار برنشست و بشد بدیدن شار. عنصری . ◄ زایل گشتن . سترده گشتن . محو شدن . انطلاق . (زوزنی ) (تاج المصادر). گم و ضایع و تباه شدن . از میان رفتن : به زاری فکندند بر تخت عاج بشد شاه را روز و هنگام تاج . فردوسی . و ذویزن چون زن از وی بشد و پسر از شرم و ننک بی من نتوانست بودن . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). من نسخت این نامه داشتم به خط خواجه و بشد. (تاریخ بیهقی ). خواب و قرار از وی (از دمنه ) بشد. (کلیله و دمنه ). ◄ رسیدن : و در این سال که من گندم بشد به بیست درم . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شدن شود.