بصیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بصیر. [ ب َ ] (اِخ ) تخلص قاضی بصیر برادر قاضی لاغر سیستانی است . بصیر خبیر است بلطایف و نکات سخن سنجی و خوش بیانی . این رباعی از اوست : خورشیدوش من که فدایش گردم پیوسته چو ذره در هوایش گردم پا از سر من دریغ میدارد و من دارم سر آنکه خاک پایش گردم . (صبح گلشن ص ٦٦ و ٦٧).
بصیر. [ ب َ ] (ع ص ) بینا و نابینا. از لغات اضداد است . ج، بُصَراء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بینا. (غیاث ) (ترجمان جرجانی ص ٢٦) (مهذب الاسماء). بینا و صاحب بصر. (فرهنگ نظام ). بینا ودانا. (مؤید الفضلاء). دیده ور. بیننده : رادی آمیخته است با کف او همچو با دیده ٔ بصیر بصر. فرخی . بصارت بیلفغد از دل که تو ز خربه نئی گر بچشمی بصیر. ناصرخسرو. عیب کنندم که چه دیدی درو کور نداند که چه بیند بصیر. سعدی (طیبات ). ز دست رفتم و بی دیدگان نمیدانند که زخمهای نظر بر بصیر می آید. سعدی (طیبات ). ◄ دانا و دانشمند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (زمخشری ) (غیاث ). زیرک . (زمخشری ). ◄ بینا و دانا. (ناظم الاطباء). دل آگاه . قادر بتشخیص . روشن بین . روشندل : رای درست باید و تدبیر مملکت خواجه به هر دو سخت مصیب آمد و بصیر. فرخی . فرقان بنزد مردم عامه بود بزرگ لیکن بزرگتر ببر مردم بصیر. منوچهری . زین بدکنش حذر کن و زین پس دروغ او منیوش اگر بهوش و بصیری و تیزویر. ناصرخسرو. ور همچو ما خدای نه جسمست و نه گران پس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر. ناصرخسرو. یکی قدیربر از قدرت مقدر خویش یکی بصیربر از دانش اولوالابصار. ناصرخسرو. همی گشاید کشور همی ستاند ملک یکی بعزم درست و یکی به رای بصیر. مسعودسعد. جز بصدرت عیار دانش من ناقدان بصیر نتوان یافت . خاقانی . ناگزیر جملگان حی قدیر لایزال و لم یزل فرد بصیر. مولوی . عیبت از بیگانه پوشیده ست و می بیند بصیر فعلت از همسایه پنهان است و میداند علیم . سعدی (طیبات ). بر احوال نابوده علمش بصیر. سعدی (بوستان ). ◄ از صفات خدای تعالی جل شانه . (ناظم الاطباء). یکی از اسماء باریتعالی . (آنندراج ). یکی از اسماء باری تعالی و هوالذی یشاهد الاشیاءکلها ظاهرها و خافیها بغیر جارحة. (منتهی الارب ). ♦ ابوبصیر ؛ در این شعر ناصرخسرو بمعنی صاحب بصیرت و بینایی : بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن با چشم کور نام نهاده است ابوبصیر. ناصرخسرو. ۩ ابوبصیر؛ عتبةبن اسید ثقفی . صحابی است . (ناظم الاطباء). ♦ بصیر بودن ؛ بینا و دانا بودن . (ناظم الاطباء). ♦ بصیرتر ؛ بیناتر و داناتر. (ناظم الاطباء). ♦ بصیر شدن ؛ بینا و دانا شدن . (ناظم الاطباء).
بصیر. [ ب َ ] (اِخ ) داودبن عمر انطاکی . رجوع به انطاکی و ریحانة الادب ج ١ شود.