بض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بض . [ ب ِض ض ] (ع اِ) مِض ّ بمعنی گفت بلب چیزی شبیه به لا (نه ) در حالی که سؤال کننده طمع در جواب دارد، یقال : ما علمک اهلک الامضاً و بضاً و بیضاً و میضا (بکسرهن )؛ نیاموختند ترا اهل تو مگر آنکه اگر کسی از تو سؤال کند بکام و زبان آوازی برآری و جواب صاف آن از لا و نعم نگویی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
بض . [ ب َض ض ] (ع ص، اِ) مرد تنگ پوست آگنده گوشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ شیر ترش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ماست . جغرات . صَقرَه . (یادداشت مؤلف ). ◄ عطیه ٔ اندک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
بض . [ ب َض ض ] (ع مص ) بض ماء؛ اندک اندک روان شدن آب . بضوض . بضیض . (منتهی الارب ). و فی المثل مایبض حجره ؛ یعنی نمیتراود سنگ او. یضرب للبخیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رفتن آب اندک اندک . (زوزنی ). و رجوع به بضوض و بضیض شود. ◄ ابریشم رود جامه ساز کردن تا بنوازد، یقال : بض اوتاره . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بض اوتار عود؛حرکت کردن آنها تا برای نواختن آماده شود. جوهری چنین آورده و از ابن خالویه بظ، روایت شده است . (از اقرب الموارد). ◄ اندک عطا کردن کسی را؛ بض له . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ بض چشم ؛ اشک ریختن آن . (از اقرب الموارد).