بطال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بطال . [ ب َطْ طا ] (اِخ ) ابو محمد. یکی از سرداران شجاع شام بروزگار امویان بود. چندین نبرد با رومیان کرد و بر ایشان غلبه یافت . عامه درباره ٔ وی افسانه هایی نقل کنند. که در الف لیلة (قصه ٔ ذات الهمه ) آمده است . «کارنا» خاورشناس درباره ٔ شخصیت وی تألیفی دارد. و رجوع به تاریخ الخلفا ص ١٦٤ و لغات تاریخیه و جغرافیه ٔ ترکی ج ٢ شود.
بطال . [ ب َطْ طا ] (ع ص ) رجل بطال ؛ مرد ناچیز و معطل و بیکار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ناچیز. (آنندراج ).بیکار. (غیاث ). نابکار. (مهذب الاسماء). مرد بیکار. (مؤید الفضلاء). باطل کار. بیکاره . کاهل : پس ز حق امر آید از اقلیم نور که بگوئیدش که ای بطال عور. (مثنوی ). مرا بصحبت ایشان امید بسیار است که مایه داران رحمت کنند بر بطال . سعدی . گویند سعدیا به چه بطال مانده ای ؟ سختی مبر که وجه کفافت معین است . سعدی (صاحبیه ). ◄ دلاور. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). شخص بسیار دلیر. (فرهنگ نظام ). بغایت دلیر. (غیاث ) (آنندراج ). زورمند. پهلوان : سلطان ملکشاه ... که پادشاه بود همت او بر کشتی گرفتن و مشت زدن و تربیت بطالان ... مقصور. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٢٩). به آورد ایشان رو آورده با ابطال بطال خویش ... (دره ٔ نادره چ ١٣٤١ هَ . ش . انجمن آثار ملی ص ٥١٤). ◄ دروغ گو. (غیاث ) (آنندراج ): حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش . (گلستان ).
بطال . [ ب َطْ طا ] (اِخ )محمدبن احمدبن محمد رکسی تیمی نحوی ملقب به بطال . او راست : المستعذب فی شرح عذب المهذب . اربعین فی لفظ الاربعین . اربعین فی اذکار المساء و الصباح . وی بسال ششصد و سی و اندی درگذشت . (از روضات الجنات ص ٧٢٤).