بعمدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بعمدا. [ ب ِ ع َ ] (ق مرکب ) بعمد. عمداً. به اراده . بمیل . بطیب خاطر. از روی میل : گفتی که شاه زنگ یکی سبز چادری بر دختران خویش بعمدا بگسترید. بشار مرغزی . دزدیده بعمدا سوی من یک دو نظر کرد جان و دل من برد بدان یک دو نظر بر. سوزنی . گرددزمین ز جرعه چنان مست کز درون هر گنج زر که داشت بعمدا برافکند. خاقانی . بعمدا زیوری بربستش آن ماه عروسانه فرستادش بر شاه . نظامی .