بعید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بعید. [ ب ُ ع َ ] (ع اِ مصغر، ق مصغر) کمی دور و در یک مسافت کمی . (ناظم الاطباء): رأیته بعیدات بین و بعیدته ؛ دیدم او را اندک پس جدایی، و ذلک اذا کان الرجل یمسک عن اتیان صاحبه الزمان ثم یأتیه ثم یمسک عنه ثم یأتیه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
بعید. [ ب َ ] (ع ص ) دور، یقال : ما انت منا ببعید و ما انتم منا ببعید، یستوی فیه الواحد و الجمع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ج، بُعَداء، بُعَد، بُعَدان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ترجمان علامه جرجانی ص ٢٧) : بریدم بدان کشتی کوه لنگر مکانی بعید و فلاتی سحیقا. منوچهری . بعید است نابوده وی ناصبی یکی زی یمین و یکی زی شمال . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ص ٢٥١). چو کعبه قبله ٔ حاجت شد از دیار بعید روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ . (گلستان ). از مکارم اخلاق درویشان غریب و بعید است روی از مصاحبت مسکینان تافتن . (گلستان ). تنح غیر بعید؛ یعنی نزدیک شو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ♦ امر بعید ؛ امر در نهایت بزرگی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ♦ بعیدالاتصال ؛ و آن آن است که کوکبی که در برجی آید و با اوایل برج هیچ کوکب را نبیند و به آخر برج کوکبی را بیند در آن حال کوکب ضعیف بود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به همان متن در ذیل کلمه ٔ اتصال شود. ♦ بعیدالمخرج ؛ مقابل قریب المخرج : حروف بعیدالمخرج، مثل ب نسبت به ح و نظایر آن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بعیدالنسب ؛ آنکه نسبت خانوادگیش دور باشد: زن بعیدالنسب را فرزند بنیرو و قوی آید. (یادداشت مؤلف ). ♦ بعیدالهمه ؛ بزرگ همت . صاحب مقاصد بلند. (یادداشت مؤلف ). ♦ عهد بعید ؛ زمانی که مدتی از آن گذشته باشد. (ناظم الاطباء). ◄ فاصله دار. (ناظم الاطباء). ♦ بعیدالعهد بودن ؛ دیر زمانی دور بودن : بعضی از ایشان که بعیدالعهد بودند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١٩). ◄ بیگانه . (ناظم الاطباء). ♦ بعید شدن ؛ دور شدن و جدا شدن . (ناظم الاطباء). ♦ بعیدقعر ؛ دورتک . عمیق : پیرامن آن خندقی بعیدقعر کشیده که اگر کلنگی بر قعر او زدند سر از آن سوی کره ٔ فلک زمین بیرون کند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ بعید کردن ؛ روانه کردن . (ناظم الاطباء). ۩ خود را غایب کردن و پنهان شدن . (ناظم الاطباء).