بغا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بغا. [ ب َ ] (اِ) روسپی و زناکار و کودک رسوا. (ناظم الاطباء) : وگر اجل به امیر اجل نیز رسد چرا کنی تو بغا دست پیش او ببغل . ناصرخسرو. گرچنین است پس بود در خور بند شاعر چو او بغا باشد. مسعودسعد (دیوان چ ١ ص ١٠٩). کنج دهان بغا نشیب کند آب از صفت کیر او چو سازم گفتار. سوزنی . شاگرد کل جوهریند اینهمه در حرص ز استاد قوی تر شده این خام بغایان . سوزنی . آن خر بغا که از شره منگیا گری یک ... به دو مجاهر کردی گرو به منگ . سوزنی . زندان نه همی دزد و بغا را بند است آنان را بند و دیگران را پند است . سحابی .
بغا. [ ب َ ] (اِ) حیز وپشت پایی را گویند و بعربی مخنث خوانند. (برهان ) (ازانجمن آرا) (از آنندراج ). حیز. (صحاح ). حیز و مخنث باشد، اما بعد از تتبع ظاهر شد که این لفظ عربی است .(سروری ). هیز مخنث . (غیاث ) (از اوبهی ). مخنث . حیز. هیز. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ). حیز راگویند که بعربی مخنث خوانند. (هفت قلزم ) (از رشیدی ). هیز مخنث را و بغا را گویند و حیز نیز گویند اما بزبان پهلوی حرف حاء کم آید و بزبان پهلوی دول را. (دول گرمابه بان را) هیز گویند. (نسخه ای از لغت فرس اسدی بنقل از حاشیه ٔ لغت فرس چ اقبال ذیل هیز). آدم کونی که نامهای دیگرش هیز و مخنث و پشت پایی است . لفظ مذکور در عربی بمعنی زناء است و شعرای فارسی آنرا در معنی هیز استعمال کرده اند. (فرهنگ نظام ) : دربان تو ای خواجه مرا دوش بغا گفت تنها نه مرا گفت، مرا گفت و ترا گفت گفتا شعرا جمله بغا باشند آنگه بیتی دو سه برخواند که این خواجه ٔ ما گفت . قطران (از صحاح و سروری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). زن گفت این مسلمان در کون همی برد این ... مرده ریک و بدانم بغا بود. سوزنی (از انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). هر که در کون هلد بغا باشد ورمزکی شهر ما باشد. کمال اسماعیل (از انجمن را) (آنندراج ) (سروری و فرهنگ نظام ).