بقیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ یِّ) [ ع. بقیة ] (اِ.)<BR>۱- به جا مانده، آن چه باقی مانده.<BR>۲- دنباله، ادامه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ یِّ) [ ع. بقیه ] (اِ.) ۱- به جا مانده، آن چه باقی مانده. ۲- دنباله، ادامه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بقیة. [ ب َ قی ی َ ] (ع اِ) مانده، یقال : بقی من الشی ٔ بقیة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). مانده . (آنندراج ). بازمانده . ج، بقایا. (مهذب الاسماء). بقیه ٔ چیزی از جنس آن است چنانکه گفته نمیشود: ان زیداً بقیة اخیه . (از اقرب الموارد). ♦ بقیةالسیف ؛ لشکری که بعد از هزیمت باقی مانده باشد. مجازاً در باقی مانده ٔ هر چیز استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). بقیةالسیوف، لشکری که بعد هزیمت باقی ماند. (از آنندراج ). ♦ بقیةالعمر ؛ باقی مانده ٔ حیات : و بدست این مطرب توبه کردم که بقیةالعمر گرد سماع نگردم . (گلستان ). و رجوع به بقیة شود. ◄ زیست و زندگانی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ رعایت و رحمت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ اصلاح میان قومی . ◄ فهم و درایت، یقال : اولوا بقیة ینهون عن الفساد. ◄ بقیةاﷲ خیراً؛ ای طاعة اﷲ و انتظار ثوابه او الحالة الباقیة لکم من الخیر اوما ابقی لکم من الحلال . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ مثل است بر جودت و فضل، یقال : فلان بقیة القوم ؛ یعنی : از برگزیدگان و بهترین ایشان است . و منه قولهم : فی الزوایا خبایا و فی الرجال بقایا. (از اقرب الموارد). و رجوع به بقیت و بقیه شود.
بقیه . [ ب َ قی ی َ / ی ِ ] (از ع، اِ) مأخوذ از تازی، مانده و باقی چیزی : امیدوارم که بقیه ٔ عمر را در خدمت به ملت صرف کنم . (فرهنگ نظام ).بقیه ٔ عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند. (گلستان ). بقیه ٔ عمر در گوشه ای نشینم و عزلت گزینم . (گلستان ). ♦ بقیه ٔ سابعین ؛ کنایه از نیک مردان است . (انجمن آرا).
مترادف و متضاد واژهدان
بازمانده، باقیمانده، باقی، بقایا، بقیت، تتمه ادامه، دنباله مابهالتفاوت، مانده
واژگان فارسی سره واژهدان
مانده، دیگر، پس مانده، بجامانده، بازمانده، آن دیگرها