بلاتکلیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. تَ) [ ع. ] (ص.)آن که نداند چه کار باید بکند، بدون تکلیف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. تَ) [ ع. ] (ص.)آن که نداند چه کار باید بکند، بدون تکلیف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلاتکلیف . [ ب ِ ت َ ] (ع ص مرکب ) (از: ب + لا (نفی ) + تکلیف ) بدون تکلیف . بی تکلیف . آنکه نداند چه کار باید بکند. (فرهنگ فارسی معین ). که نداند چه بایدش کردن .
واژگان فارسی سره واژهدان
دل اندروای، بیبرنامه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی