بلاجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلاجوی . [ ب َ ] (نف مرکب ) بلاجوینده . بلاجو. جوینده ٔ بلا. جوینده ٔ بدبختی و فساد. فتنه جوی . تجسس بلا و فتنه کننده، خواه به قصد دفع آن از خود یا دیگری و خواه به قصد متوجه ساختن به دیگری : بجوئید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را. فردوسی . کسی کو بلاجوی گردان بود شبیخون نه آیین مردان بود. فردوسی . کسی کو بر شاه بدگوی بود بر اندیشه ٔ بد بلاجوی بود. فردوسی . بلاجوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد نان و پیاز. سعدی . بلاجوی راه بنی طی گرفت بکشتن جوانمرد را پی گرفت . سعدی . ◄ بمناسبت فتنه جویی بر معشوق، صفت عاشق آید. از اسماء عاشق است .(آنندراج ).