بلادری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلادری . [ ب َ دُ ] (ص نسبی ) منسوب به بلادر. رجوع به بلادرشود. ◄ معجونی که از بلادر ترتیب دهند. (ناظم الاطباء). رجوع به بلادر شود. ◄ کسی که بلادر بسیار استعمال کند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کسانی که به جنون دچار میگشتند بلادری خوانده میشدند از قبیل ابوالحسن احمدبن یحیی بن جابربن داودبغدادی، مؤلف کتاب فتوح البلدان . (فرهنگ فارسی معین ). مرحوم دهخدا در یادداشتی بخط خود چنین آرد: برای این کلمه [ به معنی درویش ] شاهد در جایی ندیده ام، تنها در فرهنگ اسدی خطی که من از آن به «فان » رمز کرده ام در کلمه ٔ «خستوانه » گوید: خستوانه پشمینه ای بود که بلاذریان دارند و مویها از او آویخته : چون نگهش کنی در پس چنگ سرنهان تا شوی از بلای او شیفته ٔ بلادری . خاقانی . و رجوع به بلاذریان شود.