بلارک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلارک . [ ب َ رَ ] (اِ) نوعی از فولاد جوهردار. (برهان ) (هفت قلزم ) (فرهنگ خطی ). نوعی از پولاد جوهردار که از آن شمشیر کنند. (آنندراج ): گاه باشد که فولاد ریزه کنند و در نرم آهن گدازند و از امتزاج ایشان جوهری حاصل شود که آنرا بلارک گویند. و از بلارک تیغها و کتارها که هندوان نگاه میدارند و امثال آنها سازند، و بعضی ادویه ها بدان طلا کنند تا گوهر بردارد. و بلارک چند قسم است، بلارک شاهی، بلارک همامکی و رمینا و غیر اینها. (معرفةالجواهر). ذَکَر. مقابل نرم آهن . مقابل انیث . (از منتهی الارب ). بلالک . پلارک . پلالک : بر زمین ز آهن بلارک تیر گاهی آتش فکند و گه نخجیر. نظامی . بلارک به گاورسه ٔ نقره گون ز نقره برآورده گاورس خون . نظامی . تیغ بلارک ار چه ز گوهر توانگر است پیوسته هم زپهلوی کلکت کند تراش . کمال الدین اسماعیل . ♦ بلارک شاهی ؛ نوعی بلارک است . بلارک شاهی را گوهرها سفید است مسلسل بشکل محرابها بود. (معرفةالجواهر). رجوع به بلارک شود. ♦ بلارک هندی ؛ نوعی بلارک است . طریق آب دادن بلارک هندی آنست که قدری گل سرخ و سرگین گو با قدری ملح و زاج مزج نمایند و بر دجنتی طلا کنند که تیغ بر آتش می تابند و هر جانب او بر قطعه نمد می نهند تا زمانی که آب بگیرد. (معرفةالجواهر). ◄ شمشیر بسیارجوهر. (برهان ) (هفت قلزم ). شمشیر هندی . (هفت قلزم ). نوعی است از شمشیر. (اوبهی ). شمشیر هندی که از بلارک سازند : هر آن تیرباران که آمد فرود بلارک همی گشت وجان می درود. فردوسی . چه چیز است آن رونده تیر پران چه چیز است آن بلارک تیغ بران یکی اندر دهان حق زبان است یکی اندر دهان مرگ دندان . عنصری . روضه ٔ آتشین بلارک تست باد جودی شکاف ناوک تست . خاقانی . گویی سرشک شور است از چشم چرخ دریا کز هیبت بلارک شه نیست صبرو هالش . خاقانی . در نفس مبارکش سفته ٔ رازاحمدی در سفن بلارکش معجز تیغ حیدری . خاقانی . گیرد به بلارک روانه بخشد به جناح تازیانه . نظامی . آن زین زمان آن رکن امان آن امام شریعت و طریقت آن ذوالجهادین بحقیقت آن امیر قلم و بلارک، عبداﷲ مبارک رحمةاﷲ علیه او را شهنشاه علماء گویند. (تذکرةالاولیاء عطار). سلجوقیان قومی بسیار و لشکری بیشمارند... و اکنون خودچهار پسر دررسیده اند در معرکه داری زبان بلارک هندی را چون لب شاهدان کشمیر و ماهرویان بی نظیر به دندان می گزند. (العراضة). چو ابر اسب تازی برانگیختم چو باران بلارک فروریختم . سعدی . بلارک نام یاقوتی است آن الماس در مینا که دیده زمردین شاخی که باشد میوه مرجانش . عثمان مختاری (از آنندراج ). ◄ جوهر شمشیر. (برهان ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) : بلارک چنان تافت از روی تیغ که در شب ستاره ز تاریک میغ. نظامی . درخشان یکی تیغ چون چشم کور بلارک برو رفته چون پای مور. نظامی .