بلاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلاس . [ ب َل ْ لا ] (ع ص، اِ) پلاس فروش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
بلاس . [ ب َ ] (اِ) مجازاً، به معنی مکر و فریب . (غیاث اللغات ). گویند روزی مفلسی از تقاضای قرض خواهان پیش یکی از آشنایان شکوه کرد، او گفت با گرفتن فلان مبلغ ترا از این واقعه میرهانم و چون آن مفلس پذیرفت، بدو گفت خود را به جنون شهرت ده و هرچه از تو سؤال کنند درجواب آن هیچ مگو جز «بلاس ». آن شخص بدین نصیحت عمل کرد و کار وی با قرضخواهان به خانه ٔ قاضی انجامید، مفلس در جواب سوءالات قاضی نیز گفت «بلاس » و قاضی حکم به جنون او داد، القصه آن شخص با گفتن «بلاس » از کمند قرض خواهان خلاص شد و ناصح برای دریافت مزد نصیحت خود نزد وی آمد اما در جواب، او نیز به نصیحت عمل کرد. ناصح از این معنی بسیارآزرده شد و گفت «با همه کس بلاس، با ما نیز». حال چون درمقام فریب کسی باشند که او را فریب نتوان داد این مثل خوانند، و از اشعار قدما چنین برمیاید که بلاس به معنی مکر و حیله آمده است . (آنندراج ) : خواستم گفتن که دست و طبع او بحر است و کان عقل گفت این مدح باشد نیز با من هم بلاس . انوری . کرده اند از سپه گری قومی با همه کس بلاس و با ما نیز. کمال الدین اسماعیل . با همگان بلاس کم با چو منی بلاس هم . مولوی .
بلاس . [ ب َ ] (اِخ ) شهری است در ده میلی دمشق . ونیز ناحیه ایست بین واسط و بصره که قومی از عرب در آنجا ساکنند و آنان را اسبانی است مشهور در نیکی . (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ): ولایات بسیار از توابع آنجاست [ توابع بصره ] و معظم آن بلاس و زکیة و میسان . (نزهةالقلوب ج ٣ ص ٣٩).