بلاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلاش . [ ب َ ] (ص، اِ) مردم عارف . مرد عارف و عالم . (ناظم الاطباء).
بلاش . [ ب َ ] (اِ) پسر یزدگرد دوم و برادر فیروز است (جلوس ٤٨٣ م . وفات ٤٨٧ م .) نوزدهمین پادشاه ساسانی . وی با خوشنواز صلح کرد و دین عیسوی را در ارمنستان برسمیت شناخت . (فرهنگ فارسی معین ). خوارزمی در مفاتیح العلوم او را پسر فیروز مردانه دانسته و گوید لقبش گرانمایه (نفیس ) بوده است .
بلاش . [ ب ِ ] (ق مرکب ) بلاژ. بی تقریب .بی سبب . بی جهت . (برهان ) (آنندراج ). فرهنگها کلمه را ساده گرفته اند اما مرکب از ب + لاش می نماید، و لاش به معنی عبث و بیهوده و غارت و تاراج است : بدین رزمگاه اندر امشب مباش همان تا شود گنج و لشکر بلاش . فردوسی . جدا خوانش هر روز دادی بلاش یکی ابر بد ویژه دینارپاش . (گرشاسب نامه ). و رجوع به بلاژ شود.