بلاط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلاط. [ ب َ / ب ِ ] (اِخ ) نام چند جایگاه است : دهی است در دمشق . (منتهی الارب ). بیت البلاط؛ قریه ای است از قرای غوطه ٔ دمشق . (از معجم البلدان ) (از مراصد). ◄ قلعه ای است در اندلس . (منتهی الارب ). بلاط عَوسَجه ؛ قلعه ای است در اندلس از اعمال شنتبریه . (از معجم البلدان ) (از مراصد). ◄ موضعی است در مدینه مابین مسجد نبوی و بازار که در آن سنگها گسترده اند. (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ) (از مراصد). ◄ شهری بوده میان مرعش و انطاکیه که اکنون خراب است . (منتهی الارب ) (از مراصد). شهری قدیمی بین مَرعَش و انطاکیه، و نهراسود که از ثغور خارج میشود از میان آن می گذرد، و آن از اعمال حلب بشمار آید. (از معجم البلدان ). ◄ موضعی است در قسطنطنیه که سیف الدوله اسیران را در آنجا مقید می داشت . (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ) (از مراصد). ◄ دهی است در حلب . (منتهی الارب ). ◄ دارالحکومه ٔ پیلاطس است که باسنگ مرمر و غیره فرش شده بود. (قاموس کتاب مقدس ).
بلاط. [ ب َ ] (ع اِ) زمین رست و هموار. (منتهی الارب ). زمین هموار و نرم . (از اقرب الموارد). ◄ سنگها که در سرا و جز آن گسترده باشند. (منتهی الارب ). حجر و سنگ که در خانه فرش شود. (از اقرب الموارد). تخته های سنگ که بدان زمین را فرش کنند. (از المنجد). ◄ در اصطلاح امروزین عرب زبانان، اسفالت . ◄ هر زمین که بر آن سنگ یا خشت پخته گسترده باشند. (منتهی الارب ). زمین که بوسیله ٔ «بلاط» یا بوسیله ٔ آجر فرش شده باشد. (از اقرب الموارد): مسجدها الجامع من أجمل المساجد، فی صحنه برکة ماء و یطیف به بلاط عظیم الاتساع . (ابن بطوطة). ◄ بلاطالارض ؛ روی زمین، یا منتهای صلب از زمین . (منتهی الارب ). رویه ٔ زمین، و گویند منتهای صلب از آن، و گویند آنچه سخت باشد از متن و پشت آن . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ بلاطالملک ؛ کاخ شاهی، و مجازاً، مجلس و بزرگان پادشاه . (از المنجد). دربار. دربار شاهی . ◄ بخیل . (اقرب الموارد). ◄ فقیر و معدم . (اقرب الموارد).گویند «ماذا یأخذ الریح من البلاط»؛ یعنی باد از شخص بخیل یا از فقیر چه گیرد. (از اقرب الموارد). ◄ هی حسنة البلاط؛ مجازاً، یعنی او زنی است زیبا هنگام برهنگی . (از ذیل اقرب الموارد از الاساس ).
بلاط. [ ب ِ ] (ع مص ) مصدر مُبالطة است در تمام معانی . (از ناظم الاطباء). رجوع به مبالطة شود.