بلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلال . [ ب َ ] (ع اِ) آب . (منتهی الارب ). ماء. (اقرب الموارد): فی سقائک بلال ؛ در مشک تو آب است . (از منتهی الارب ). بِلال یا بُلال . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و رجوع به دو صورت مذکور شود.
بلال . [ ب َ ] (اِ) آذربویه، و آن بیخ خاری است که اشنان و چوبک اشنان هم گویند. (برهان ). تبدیل بلار است که آن را اشنان و چوبک گویند. (آنندراج ). و رجوع به آذربویه و بلار شود. ◄ ذرت . (فرهنگ فارسی معین ). ذرتی که روی آتش آنرا برشته می کنند و پس از انداختن در آب نمک می خورند. (فرهنگ لغات عامیانه ). در تداول عامه ٔ مردم مشهد نیز بلال و شیربلال را بر ذرت تازه اطلاق کنند. جاورس الهندی . جوار. جواری . حنطه ٔ رومیه . خالاون . خندروس . خندریس . ذرت مکه . گاورس هندی . گَندمکه . گندم مصری . گندم مَکّه .مِکابوج . مَکَه . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ شیربلال ؛ ذرت تازه که دانه های آن سخت نشده باشد.
بلال . [ ب َ] (ع مص ) متحمل سختی شدن و نگون بخت گردیدن . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). بَلل . و رجوع به بلل شود.