بلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلو. [ ب ِل ْوْ ] (ع ص ) فلان بلو اسفار؛ سفرآزموده و کهن و لاغرگشته در آن . (منتهی الارب ). قدیمی و کهنه، گویند هو بلو اسفار؛ یعنی سفرها و تجارب او را کهن کرده است . (اقرب الموارد). بِلی . و رجوع به بلی شود. ♦ بلو شر ؛ غالب بر بدی و آزموده کار در آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بِلی . و رجوع به بلی شود. ♦ بلو مال ؛ داننده ٔ مصالح مال و سیاست آن . (منتهی الارب ). هو بلو من أبلاء المال ؛ او قیم بر مال است . (از اقرب الموارد). ج، ابلاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
بلو. [ ب َل ْوْ] (ع مص ) آزمودن . (منتهی الارب ). اختبار خیر یا شر. (تاج المصادر بیهقی ). آزمودن به خیر و شر. (دهار). آزمودن و اختبار کردن . (از اقرب الموارد). بَلاء. و رجوع به بلاء شود. ◄ دریافت حقیقت و کشف آن نمودن . (از منتهی الارب ). بَلاء. و رجوع به بلاء شود.
بلو. [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گورک سردشت، بخش سردشت شهرستان مهاباد. سکنه ٔ آن ٢٢١ تن . آب آن از رودخانه ٔ سردشت و محصول آن غلات و توتون و حبوب است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).