بلک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلک . [ ب ِ ل ِ ] (اِ) تشبث و چنگ درزدن به چیزی یا به کسی .(از برهان ) (از هفت قلزم ) (از آنندراج ) : اگر عقاب سوی جنگ او شتاب کند عقاب را به بلک بشکند سرین و دوبال . فرخی .
بلک . [ ب ُ ل ُ ] (ص ) چشم بزرگ برآمده . (برهان ) (هفت قلزم ) (آنندراج ) : پی نظاره ٔ بزمت که باغ فردوس است بلک شده همه را دیده چون سر انگور. بدر جاجرمی .
بلک . [ ب ُ ل ُ ] (ع اِ) آوازهایی که از جنبانیدن کنج دهن به انگشتها برآید، و این به طریق بازی باشد. (منتهی الارب ). اصوات و آوازهای کنج دهان، هرگاه انگشتان از شدت ولع آن را حرکت دهد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ یک واحد از گروهی . واحد از دسته ای . (از دزی ). ◄ شخص واسطه . سفیر. (از دزی ).