بلیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلیس . [ ب ِ ] (اِخ )مخفف ابلیس . شیطان . رجوع به ابلیس شود : مهمان بلیس است خلق و حجت بیچاره به یمگان از آن نهانست . ناصرخسرو. بلیس کرد ورا دست بوسه و شاباش نشست پیش وی اندر به حرمت و تعظیم . سوزنی . هم صفیر و خدعه ٔ مرغان توئی هم بلیس و ظلمت کفران توئی . مولوی . آن بلیس از ننگ و عار کمتری خویشتن افکند در صد ابتری . مولوی . فرق بین وبرگزین تو ای خسیس بندگی آدم از کبر بلیس . مولوی . گفت اگر دیو است من بخشیدمش ور بلیسی کرد من پوشیدمش . مولوی .