بلیلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلیلج . [ ب َ لی ل َ ] (معرب، اِ) معرب بلیله است . (منتهی الارب ). بلیله . (دهار) (زمخشری ). به فارسی بلیله گویند. (از الفاظ الادویة) (از اختیارات بدیعی ). ثمر درخت هندی است مایل به استداره و بزرگتر از عفص، شبیه به هلیله ٔ چینی، و پوست او رقیق تر از پوست هلیله، و مستعمل پوست اوست . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به بلیله شود.