بند شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ. شُ دَ) (مص ل.)<BR>۱- چسبیدن.<BR>۲- محکم شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ. شُ دَ) (مص ل.) ۱- چسبیدن. ۲- محکم شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بند شدن . [ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آرام داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ماندن . ◄ چسبیدن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قائم شدن . (آنندراج ). محکم شدن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : عجب که بند شود تا به پشت گاو زمین نعوذباﷲ اگر پا فرورود بخلاب . وحشی (از آنندراج ). ◄ قطع شدن . بازایستادن . بازماندن : هر امیری نیزه ٔ خود درفکند تا شود در امتحان آن سیل بند. مولوی .