بنیاد افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنیاد افکندن . [ ب ُ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بنا نهادن . (آنندراج ). پی افکندن . (فرهنگ فارسی معین ) : چه نکو گفت آن بزرگ استاد که وی افکند شعررا بنیاد. سنائی . سراینده چنین افکند بنیاد که چون در عشق شیرین مرد فرهاد. نظامی . ◄ هدم و خراب کردن . بنیاد برافکندن : گفتی که بنیاد افکنم آنرا که بر من دل نهد گر جرم این باشد نخست از من بنه بنیاد را. کمال خجندی (از آنندراج ). و رجوع به ترکیب بعد شود. ♦ بنیاد برافکندن ؛ خراب کردن . منهدم ساختن . (فرهنگ فارسی معین ). هدم و خراب کردن . (از آنندراج ) : خصمان اسیر قهر تو تا هم بدست قهر بنیادشان خدای تعالی برافکند. خاقانی . ♦ بنیاد برانداختن ؛ هدم و خراب کردن و بنیاد زیر و زبر شدن لازم منه است . (آنندراج ). خراب کردن . منهدم کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم . حافظ. ♦ بنیاد برفکندن ؛ ویران کردن : بنیاد عقل برفکند خوانچه ٔ صبوح عقل آفت است هیچ مگو تا برافکند. خاقانی . تا بر رخ تو نظر فکندم بنیاد وجود برفکندم . عطار (از آنندراج ). ♦ بنیاد فکندن ؛ بنا نهادن . پی افکندن : در تو آباد باد فرخ باد آنکه بنیاد فرخ تو فکند. انوری . چو این بنیاد بد را خود فکندی گناه خویش را بر من چه بندی . امیرخسرو (از آنندراج ).