بنیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنیان . [ ب ُ ](اِخ ) نام حوض نعمان است . و آن برکه ای بوده آب آن در نهایت شوری و تلخی و به برکت قدوم سرور کاینات آب آن شیرین شد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
بنیان . [ ب ُ ] (ع اِ) (از «ب ن ی ») بنیاد. بن لاد. (فرهنگ فارسی معین ). بنیاد و بنلاد. (ناظم الاطباء) : و آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز چیزها را حروف او بنیان . ناصرخسرو. گرچه نیکو و بلند است و قوی خانه پست یاپیش که بر برف بود بنیان . ناصرخسرو. قوی چار بنیان ارکانْش چندان که دور فلک هفت بنیان نماید. خاقانی . این کعبه را که سد سکندر حریم اوست خضر خلیل مرتبه بنیان تازه کرد. خاقانی . ◄ دیوار گردبرآورده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دیواربست . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بنا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بنیاد خانه . (غیاث ) (آنندراج ).
بنیان . [ ب َ ] (ع اِ) (از «ب ن ن ») کار. (منتهی الارب ). کار و کسب . (ناظم الاطباء). ◄ گویایی بد. (منتهی الارب ). سخن بد. (ناظم الاطباء).