بنیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنیز. [ ب ِ ](ق مرکب ) دیگر. (آنندراج ) (انجمن آرا) : خون انبسته همی ریزم بر زرین رخ زان که خونابه نماندستم در چشم بنیز. شاکر بخاری . نه آن زین بیازرد روزی بنیز نه او را از این اندهی بود نیز. ابوشکور. نباشد کسی را پس از من بنیز بدین گونه اندر جهان چارچیز. فردوسی . اگر بازآیدم دلبر نیندیشم بنیز از دل اگر بازآیدم جانان نیندیشم بنیز از جان . قطران . در مدح ناکسان نکنم کهنه تن بنیز زآن پاک نایدم که شود کهنه پیرهن . ازرقی . آرزو بیش از این بنیز مخواه کآنچه یزدان نهاده بود رسید. محمدبن نصیر. ◄ هرگز و حاشا. (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). هرگز. (رشیدی ) (اوبهی ) : خوی تو با خوی من بنیز نسازد سنگ دلی خوی تست و مهر مرا خوی . خسروی . دو شیرین تر از جان وفرزند چیز همانا که چیزی نباشد بنیز. فردوسی . ◄ گاهی در میان سخن بجای نیز هم بکار برند که بعربی ایضاً گویند. (برهان ). گاه مانند کلمه ٔ موصول بمعنی نیز و ایضاً استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). نیز. ایضاً. (فرهنگ فارسی معین ) : کسی را که درویش باشد بنیز ز گنج نهاده ببخشیم چیز. فردوسی . کند چون بخواهد ز ناچیز چیز که آموزگارش نباشد بنیز. اسدی . مدان از ستاره بی او هیچ چیز نه از چرخ و نز چار گوهر بنیز. اسدی . که بر ایزد این گفت نتوان بنیز که بد پادشا و نبدش ایچ چیز. اسدی . ◄ تعجیل و زود. (برهان ) (ناظم الاطباء). زود. (انجمن آرا) (رشیدی ) (آنندراج ) (جهانگیری ). زود. بشتاب . (فرهنگ فارسی معین ).