به شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
به شدن . [ ب ِه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) به گشتن . شفا یافتن . ابتلال . استبلال تبلل . بلول . ابلال . نیکو شدن . ملتئم گشتن . خوب شدن : باد بر سر حارث دمید و آن جراحت وزخم هم در وقت به شد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). اگر به شوم گر نهم سر بمرگ که مرگ اندر آید بپولادترگ . فردوسی . دردیست آرزو که به پرهیز به شود پرهیز خلق را سوی دانا بهین دواست . ناصرخسرو. مرا به شد آن زخم و برجانت بیم ترا به نخواهد شد الا بسیم . سعدی . رنجور عشق به نشود جز ببوی یار ور رفتنیست جان ندهد جز بنام دوست . سعدی . فکر بهبود خود ایدل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به ز مداوای حکیم . حافظ. ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید بسامان غم مخور. حافظ.