به گزین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
به گزین . [ ب ِه ْ گ ُ ] (ن مف مرکب ) انتخاب بر انتخاب راگویند یعنی از چیزهای گزیده بهترها را باز بگزینند.(انجمن آرا) (آنندراج ). چیزهای سره و نیکو که از چیزهای سره بگزینند. (برهان ) (از جهانگیری ). چیزهای نیکو که برگزیده و منتخب باشد. (رشیدی ). انتخاب بر انتخاب گزیده شده . (ناظم الاطباء). چیزهای سره و نیکو که انتخاب شده باشند. (فرهنگ فارسی معین ) : دو صد بار و افزون ز سیصد خشین صد و شصت طغرل همه به گزین . اسدی . ای به گزین حضرت سلطان خسروان وی جد تو گزیده ٔ سلطان لم یزل . سوزنی . چون میدهی مرا ز عطاهای به گزین جز به گزین چه آرمت از اخریان شکر. کمال الدین اسماعیل . ◄ (نف مرکب ) شخصی که چیزها را انتخاب کند و سیم را سره سازد و او رابعربی نقاد خوانند. (برهان ). صراف و نقاد که سیم رابگزیند و بعربی آن را نقاد و ناقد خوانند و بفارسی سیم گزین و درم گزین نیز گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). صراف و نقاد که سیم و زر سره و ناسره را از یکدیگر بازشناسد و بهتر را بگزیند و بتازی نقاد و ناقد گویند. (ناظم الاطباء). شخصی که چیزهای نیک را انتخاب کند. نقاد. ناقد. (فرهنگ فارسی معین ) : جهان را چنین است آئین و دین نمانده ست هموار بر به گزین . فردوسی . همه گفتم اکنون تویی به گزین دل شهریاران نیازد بکین ! فردوسی . گراییده باشی بکردار دین نباشی برنج از پی به گزین . فردوسی . بر طالعی بتخت درآمد که آسمان از چندگاه باز بگردید به گزین . فرخی . ◄ فیلسوف و طبیب و سائق پیرو طریقه ٔ به گزینی . ج، به گزینان . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِمص مرکب ) گزیدن و انتخاب کردن . (برهان ). انتخاب . گزینش . (فرهنگ فارسی معین ). انتخاب احسن کردن : به رنج از پی به گزین آمدم نه از بهر دیبای چین آمدم . فردوسی . چو آن نامه برخواند خاقان چین ز پیمان بخندید و از به گزین . فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) کافور. (ناظم الاطباء).