بهاگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهاگیر. [ ب َ ] (نف مرکب ) هرچیز را گویند که قیمت و بهای بسیار داشته باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). متاع قیمتی و گرانمایه . (آنندراج ). هر چیزی که قیمت بسیار داشته باشد. گرانبها. قیمتی . (فرهنگ فارسی معین ). ارزنده . پربها : بگفت و فرود آمد از خنگ عاج ز سر برگرفت آن بهاگیر تاج . فردوسی . جهاندار بنشست بر تخت عاج بیاویختند آن بهاگیر تاج . دوباره بهاگیر و دو گوشوار یکی طوق پرگوهر شاهوار. فردوسی . ز پیروزه و لعل و رویین دگر نبد چیزی آنجا بهاگیرتر. اسدی . هم از هر کجا چیز خیزد دگر بدین جای باشد بهاگیرتر. اسدی . نیست جمال و شرف شوشتر جز به بهاگیر و نکو ششتری . ناصرخسرو. بهاگیر و درخشانی ای شعر ناصر مگر خود نه شعری بدخشان نگینی . ناصرخسرو.