بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۳۸ - آدمی چون سیر شد، عصیان کند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آدمی، چون سیر شد، عصیان کند بندگی در محضر شیطان کند تا شود از حرص، شلوارش دو تا از خدا کمتر ندارد، کبریا تا کلاه او زراندودی شود چشم آن دارد که معبودی شود چون اجاق مطبخش، دودی کند از تکبر، فعل نمرودی کند چون ببیند خویش را رنگین شده ظن برد «طاووس علیین شده» بانگ آرد: هان مخوانیدم بشر! من ملک باشم ولی بیبال و پر! میرسد بر خلق، فیض رحمتم گر نیام خالق، دلیل خلقتم! شد وجودم، علت خلق جهان نعمت و رحمت، برای مردمان من به شوکت، کمتر از خالق نیام کس نداند، خود فقط دانم، کیام! من که هستم؟ نایب پروردگار! بلکه هم، قائم مقام کردگار! روز و شب گر سجده شکرم کنید شاخهای گل بر سر خود میزنید ادعاهایش ندارد انتها چون نخوانده «یفعل الله مایشاء» آنکه گوید من دلیل خلقتم یا همه معلولها را علتم یا نداند عرض و طول این جهان یا نکردی یک نظر بر آسمان آن مگس پنداشت کان حلوا فروش دیگ حلوا بهر او آرد به جوش علت خلقت، من و تو نیستیم منصفی؟ بنگر من و تو چیستیم؟ پارهای از گوشت و یک کاسه خون هر دو هم در بند امیال درون یا غباری از بیابان وجود قطرهای جاری درین دریای رود قرنها پیش از تو، دنیا زاده شد جمله اسباب جهان آماده شد گر تو کم باشی ز ترکیب جهان پر کاهی کم ازین خرمن بدان تو که با یک کف آبی غرقهای در چنین گرداب مغرور چهای؟ از تکبر، چون نهی پا بر زمین از فلک، بسیار بینی قهر و کین گو چه باید کرد با این آدمی؟ کز فساد او تبه شد عالمی راه حلش جو ز قرآن کریم اقرأ: بسم الله رحمن رحیم خوان «علیهم ربک سوط عذاب» تا نگردد بیش ازین، عالم خراب