بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۵۰ - ای فلک، نعمت به من ده بیحساب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای فلک، نعمت به من ده بیحساب هر دعای بنده را کن مستجاب نوبتی، رحمت به حال بنده کن بنده را از نعمتت شرمنده کن صد هزاران دل کنی ریش و پریش یک نفر را کن دعاگو بهر خویش! لعنت و آه مرا بر جان مخر چشم، بر هم نه و از من درگذر کن برای خویش، کسب آبرو بس نباشد بر تو نفرین و تفو؟ از چه هستی در پی آزار من؟ یک دو روزی خور غم و تیمار من حکم داری پر و بالم بشکنی نه که از بن ریشه من برکنی تو ندانی فرق سر را با کلاه؟! کیفرت افزون شد از حد گناه یک تن از اعمال تو دلشاد نیست کس ز زنجیر غمت آزاد نیست ظلم خود، کم کن به جان مردمان کز ستبری، پاره گردد ریسمان هر چه کردی پیش ازین، دیگر مکن بیش ازین چشم خلایق تر مکن