بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۵۲ - جاهلی در مرقد عبدالعظیم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جاهلی در مرقد عبدالعظیم(ع) رفت و آنجا گشت یک ساعت مقیم درد دل بگشود: کای مولای من ای رسولالله و بودردای من ای چراغ راه و کشتی نجات ای لبان تشنهات، آب حیات ای که دستانت جدا گشتی ز تن عاقلانه صلح کردی با حسن(ع) پس ظهورت کی بودای لافتی؟! تا نیایم قم به دیدار شما!