بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۶۶ - با شرارت، آتشی افروختی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با شرارت، آتشی افروختی دیگری را نه، که خود را سوختی این سفر، رستی ز آتش، خوش مباش هر چه در وقتش و هر چیزی به جاش گر که چوبی میزنی بر دیگری یک دو کمتر زن، که بازش میخوری «این جهان، کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا» این سخن گویم اگر چه تازه نیست لیکن از دانایی و حکمت، غنیست دوزخ و جنت، درین دنیای ماست اینکه گویی در سما باشد، خطاست نعمت جنت، همین اقبال توست فرصت اعمال آن آمال توست دوزخ آن طبع حریص آدمیست آتشش هم غیر اعمال تو نیست هر که خود، آتش به جان خویش زد مار خود شد، بر تن خود، نیش زد جای آن آتش، چراغی برفروز کآن به جانت، روشنی بخشد نه سوز گر چراغ خانهای روشن کنی بر تف جان سوز خود، آبی زنی