بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۷۳ - آن سه کودک چند گردو یافتند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن سه کودک چند گردو یافتند شادمانه سوی آن بشتافتند با عدالت خواست هر کس حق خویش نه یکی کمتر و نه یکدانه بیش شد نزاعی در میان کودکان بر سر تقسیم سهم گردکان کودکی گفتا که هانای دوستان از چه افتد اختلافی بینمان گردکانها ده عدد باشد و بس کی توان تقسیم کردن بر سه کس؟ بهر حل مشکلاتی این چنین رفت باید پیش ملانصردین او حکیمی ظاهرا دانا بود عدل و عقلش بیشتر از ما بود چونکه بر این رأی همآوا شدند راهیی کاشانه ملا شدند آن یکی کودک بگفتاای حکیم ای که هستی صاحب عقل سلیم گردکانها را کنون تقویم کن با عدالت بین ما تقسیم کن گفت ملا نکتهای با کودکان: خود دو گونه عدل باشد در جهان عدل اول را زمینی گفتهاند ضامن اجراش، شلاقست و بند رشوه، اصل و پایه و بنیان آن سست باشد حجت و برهان آن درب کیفت گر کمی باشد گشاد رأی قاضی را توان تغییر داد عدل دوم، آسمانی نام اوست جلوهگاه حکمت و احکام اوست نیست در بنیان عدل او خلل نیست اهل رشوه و حقالعمل قاضی القضات این عالم هموست حکم او جاریست بر دشمن و دوست حکم این و آن به واقع حرف مفت هرچه او انشا نمود و هرچه گفت منطق عدلش چنان پیچیده است کم کسی معنای آن فهمیده است هر دو را من خبرهای هستم تمام حال گوییدم که بگزینم کدام؟ کودکان گفتندای ملای ما عدل لق و سست انسانی چرا؟ اینکه عدل آسمانی برتر است حاصل انعام و لطف داور است گفت ملا آفرین بر رأیتان به بود عدل الهی بیگمان پس به دقت گردکانها را شمرد بود جمعا، ده عدد گردوی خرد هشت گردو داد دست این یکی پس دو گردو هم به دیگر کودکی آستین بالا زد و بر سومی زد یکی پس گردنی محکمی گفت بگرفتید اینک هر کدام با عدالت سهم خود را، والسلام بچهها پرسان ز ملانصردین کی بود عدل الهی این چنین؟ این عدالت نیست، ظلمی روشن است چونکه تبعیضی به قسمت کردنست گفت ملا: این روال عدل اوست زین عدالت، عالمی درهای و هوست عدل و داد و بخشش این سان بود آدمی از حکمتش حیران بود علت لطفش نه از روی سبب حکمت قهرش نه از روی غضب گه نشاند احمقی را بر سریر نام او را مینهد شاه و امیر ای بسا ابله که در آسودگیست فاضلی از غصه در فرسودگیست بر سر این یک نهاده تاج زر آن یکی را ریخته خاکی به سر این برای کسب نانی در دعاست آن یکی دنبال قرص اشتهاست کاسه روزی این یک، پر ز خون سهم آن یک، نعمتی از حد فزون پیر فرتوتی نشسته روی گنج گنج بادآورده بیدسترنج نوجوانی از سحر تا شامگاه در به در دنبال یک پول سیاه تاجری در زیر پایش داشت «فورد» زد و در بانکی به قرعه «بنز» برد! دورهگردی تا خر لنگی خرید شب که شد، گرگی خر او را درید آن یکی را زر نهد بر روی زر این یکی را ضر دهد بر روی ضر گه کند از بهر یک گندم عقاب گه ببخشد مال و نعمت بیحساب گاه با دقت کشد مو را ز ماست گاه هم اغماض او بیمنتهاست این عجب، در بارگاه عدل او نیست جای اعتراض و گفت و گو سهم رزقت، گر به استحقاق نیست التماست موجب ارفاق نیست با دعا چیزی نمیافزایدت داده رزقی بر تو، آنچه بایدت آری عدل آسمانی این بود چیست چاره؟ چارهات تمکین بود