بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۷۹ - سارقی قفل دکانی میبرید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سارقی قفل دکانی میبرید مرد همسایه ز پشتبام دید بانگ زد بر او که هانای ناشناس بر در دکان چرا هستی پلاس؟ دزد گفتش: مطربی هستم غریب مبتلایم بر غم هجر حبیب تا دل غمگین خود را خوش کنم در فراق یار، تاری میزنم مرد گفتا: ای عجب، این وقت شب مردمان خوابند و تو اندر طرب؟! حالیا گو از چه تارت بیصداست؟ یا که شاید علتی در گوش ماست؟ چون نمیآید صدای ساز تو؟ نغمهای بنواز ما را یا برو دزد گفتش: مشکل از گوش تو نیست فن بنده، نوعی از رامشگریست… میزنم با ساز، آهنگی خموش! کز نوایش، جانت آید در خروش بس که جانسوزست بانگ تار من خون نشاند بر دل هر مرد و زن لیک در شب، درنیاید بانگ او صبح فردا بشنوی آهنگ او چون نوازم ساز خود در نیمشب صبحدم خیزد صدایش، وین عجب! ساعتی باید بگیری صبر، پیش تا به پایان آورم ترفند خویش بامدادان چون برآید آفتاب میرسد بر گوشت این آهنگ ناب!