بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۸۵ - هیچ میدانی اگر شیطان نبود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچ میدانی اگر شیطان نبود این جهان، بیروح میماند و خمود؟ گر نبودی رهنماییهای او لطف طبع و همت والای او هیچکس در عمر خود، عشرت نکرد عاشقی با دلبر خود چت نکرد نه صدای ساز میآمد به گوش نه کسی از ذوق مستی در خروش نه سر و سریت بودی با یکی نه چشیدی طعم بوس دزدکی دائما سجادهات بودی به دوش وعظ واعظ، برده بودت عقل و هوش آفرین بر خیرخواهیهای وی کز شفقت داد دستت جام می گر نکردی آشنایت با شراب درد و غم را با چه میکردی جواب؟ غالب اندرزهایش دلپذیر سرخوشان را او مشارست و مشیر در دلالت، کس چو او خوشذوق نیست در مرامش، غیر شور و شوق نیست روز و شب در فکر عیش و نوش ماست پس بر او لعنت فرستادن خطاست او طربافروز هر محفل بود موجد شادی جان و دل بود خواب غفلت را ز چشم ما پراند لذت فردوس را بر ما چشاند گرچه او را لعن و نفرین میکنیم ما به عصیان، بدتر از اهریمنیم مقتدای اعظم انسان هموست از چه پس او را نمیداریم دوست؟ جای لعنت بهر او رحمت فرست از صمیم دل و با رغبت فرست آدمی، باید کند تصدیق او با دعا خواهد ز حق، توفیق او من که شخصا قدردانش بودهام بارها مهمان به خوانش بودهام از جوانی، رهنمودم داده است پیش پایم راهها بگشاده است هر کجا باشد، خدا حفظش کند بیخ بدخواهان او را برکند