بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۸۸ - شادمان میزیستم اندر بهشت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شادمان میزیستم اندر بهشت نان به سفره داشتم بیرنج کشت ملک جنت بود جولانگاه من گوش کس، نشنیده بودی آه من نه مرا بیمی ز عزراییل بود نه که ننگ از کرده قابیل بود خانهای در کوی جانان داشتم دلخوشیهایی فراوان داشتم سایه سدره و طوبی بر سرم لعبتی شیرین چو حوا در برم باده میخوردم ز خم لم یزل بعد از آن، از جوی، انگشتی عسل پای میشستم کنار جویبار کاندر آن، جاری شراب بیخمار تن به آب حوض کوثر میزدم چشمکی پنهان به دلبر میزدم بسکه بودم مستعد بر خورد و خفت چهرهام هر روز چون گل میشکفت غصه در قاموس من جایی نداشت داشتم چیزی که دنیایی نداشت شامگه، در زیر نور ماهتاب تخت میخفتم بدون قرص خواب عیش و نوش من، کم و کسری نداشت تا که شیطان، نان به دامانم گذاشت رفت و آمد، زیر پای من نشست با ریا عهد الستم را شکست تا یقینم شد مبدل بر گمان سرنگون گشتم ز بام آسمان ساکنم اکنون درین ماتمکده سوگزاری، داغگاهی، غمکده شد جهان تبعیدگاهی بهر من تا شوم همخانه با رنج و محن تا رسیدم، در همان بدو ورود غم به استقبال من آماده بود آنکه خاک آدمی را بیخته جوهر غم را بدان آمیخته آری آری، مزرع دنیای دون آبیاری میشود با اشک و خون حالیا گر می ننوشم چون کنم؟ روی زرد خود چسان گلگون کنم؟ گر به باده هست میل و رغبتم این گنه باشد ز جنت عادتم ساقیا امشب به جامم می بریز تا که لایعقل نگشتم، هی بریز…