بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۹۱ - آدمی از کبر خود دارد گمان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آدمی از کبر خود دارد گمان اینکه باشد زینت باغ جهان سوگلی جمله مخلوقات اوست بیگل رویش، جهان بیرنگ و بوست! خویش را خواند اجل کائنات علت غائی و مقصود حیات ظن برد هر جا که یک جنبنده است از برای مطبخ او زنده است گر که موجودی براو بیفایدست میدهد فتوا: وجودش زائدست! غایت خلقت، فقط انسان بود این فلک از شوق او گردان بود! این نداند، با همه عجب و غرور بر طبیعت، آنقدر ارزد که مور در نظام آفرینش، «سالکی» ارج و قربش نیست بیش از جلبکی دیگر آنجا، آنکه نامش آدمیست ارزشش والاتر از یک پشه نیست هر کسی باشد پی تکلیف خویش تا برد ماشین خلقت را به پیش مام گیتی راست هر عضوی عزیز نیست او را فرق غوره با مویز هر دو شیرینند و مخلوقات او کی بود تبعیض اندر ذات او؟ نیست بیحکمت و از روی هوس خلقت مردمگزای این مگس از چه پنداری که این موجود پست بودنش در این جهان بیهوده است؟ از نگاه آن مگس هم، آدمی موجد شرست و هر نقص و کمی! تو چرا خواهی که جای کرکسی یا به جای خلقت خار و خسی دشت و صحرا پر شود از بلبلان؟ سبزه و گل بر دمد در بوستان؟ بلکه کرکس هم نماید این دعا کاین جهان پر گردد از لش مردهها