بهره مند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهره مند. [ ب َ رَ / رِ م َ ] (ص مرکب ) کامیاب . متمتع و دارای حظ و نصیب . (ناظم الاطباء). برخوردار. محظوظ. بهره ور. صاحب حظ. (یادداشت بخط مؤلف ) : و از عدل و انصاف خود همگنان رابهره مند گردانید. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). نکردی کسی را چومن بهره مند ز گنج و ز تخت و ز نام بلند. فردوسی . به بهرام گفتند کای بهره مند بشاهی تویی جان ما را پسند. فردوسی . زمین آمد از اختران بهره مند هم از هر سه ارکان ز چرخ بلند. اسدی . گشادن بند هر شغلی توانی که از انواع دانش بهره مندی . سوزنی . مبادا بهره مند از وی خسیسی بجز خوشخوانی و زیبانویسی . نظامی . تو بر سمندی و بیچارگان اسیر کمند کنار خانه زین بهره مندو من مهجور. سعدی . من از این طالع شوریده برنجم ورنی بهره مند ازسر کویت دگری نیست که نیست . حافظ. پس آن قوم که برایشان مال سال گذشته مانده بود بدان بهره مند شد و دیگران محروم شدند. (تاریخ قم ص ١٩٠). چو عصا هرکس که باشد بهره مند از راستی زیر دست خلق شد محکوم نابینا فتاد. کلیم .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی