واژه جو

بهم آوردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بهم آوردن . [ ب ِ هََ وَ دَ ] (مص مرکب ) گردکردن . جمع آوردن . فراهم آوردن . پیوستن : چون سواران سپه را بهم آورده بود بیست فرسنگ زمین پیش تو لشکرگاه . منوچهری . آیدفرقش بسلام قدم حلقه صفت پای و سر آرد بهم . نظامی .

معنی بهم آوردن | واژه جو